شمس الدين حافظ

535

سفينه حافظ ( فارسى )

نه همت را اميد سربلنديست * نه نقش عشق بر لوح جبينى نه حافظ را حضور درس خلوت * نه دانشمند را علم اليقينى [ 485 ساقيا سايهء ابرست و بهار و لب جوى ] 84 شماره مسلسل 695 ساقيا سايهء ابرست و بهار و لب جوى * من نگويم چه كن ار اهل دلى خود تو بگوى بوى يك‌رنگى ازين نقش نمىآيد خيز * دلق آلودهء صوفى بمى ناب بشوى « 1 » سفله‌طبعست جهان بر كرمش تكيه مكن اى جهان‌ديده ثبات قدم از سفله مجوى * گوش بگشاى كه بلبل بفغان مىگويد خواجه تقصير مفرما گل توفيق ببوى * دو نصيحت كنمت بشنو و صد گنج ببر از در عيش درآ و بره عيب مپوى * شكر آن را كه دگر بار رسيدى ببهار بيخ نيكى بنشان و ره تحقيق بجوى * روى جانان طلبى آينه را قابل ساز ورنه هرگز گل و نسرين ندمد ز آهن و روى * پيشتر ز آنكه شوى خاك در ميكده‌ها يك‌دو روزى بسرا پردهء ميخانه بپوى * گفتى از حافظ ما بوى ريا مىآيد آفرين بر نفست باد كه خوش بردى بوى [ اى ز شرم عارضت گل غرق خوى ] 85 * شماره مسلسل 696 اى ز شرم عارضت گل غرق خوى * در عرق پيش عقيقت جام مى ژاله بر لاله است يا بر گل گلاب * يا بر آتش آب يا بر روت خوى مىشد از چشم آن كمان ابرو و دل * از پيش مىرفت و گم مىكرد پى امشب از زلفش نخواهم داشت دست * رو مؤذن بانگ بر برمىزن كه حى « 2 » چون بنى عامر بسى مجنون شوند * گر برون آيد دگر ليلى ز حى « 3 » نى دمى لب بر لب مطرب نهاد * چنگ را در زير ناخن كرد نى

--> ( 1 ) سفله يعنى پست و فرومايه . ( 2 ) مقصود : « حى على الصلاة و حى على الفلاح و حى على خير العمل » است كه در اذان گفته مىشود ( 3 ) محل فرود قبيله ليلى ، بمعنى شهر و آبادى نيز هست .